دست نوشته های امیرحسین
من گمان می کردم دوستی ، همچون سروی سرسبز ، چهارفصلش همه آراستگیست... من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست
مرا چه شده دلم را چه شده چرا دل تنگ هستم ******** محتاج نیستم اما دلتنگ یک محبت هستم دلتنگ یک سلام هستم دلتنگ یک نگاه هستم که فقط تو چشمان من باشد فقط ماله دل من باشد وجود من باشد. خدایا.... این چه رسمی دارد روزگار تو این چه حکمتی دارد،خدایی تو دلم تنگ شده برای یک نگاه برای دستی که ماله من باشد برای بوسه ایکه سمت من باشد و من ماله او... باشم تا نهایت .... ******** مرا چه شده دلم را چه شده چرا دل تنگ هستم به تو تو که آفتابی نمی شوی حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید٬ سنگینی سایه ات کمر انتظار مرا خم می کند و تو خم به ابرو نمی آوری . هرچند نمی دانم خوابهایت را با که شریک می شوی اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی. "من و ابر" در پس این پنجرها ، در شبی تیره و سرد با صدایی لرزان ، ابرها می گریند آه که چه حالی است مرا ... من در این کنج اتاق ابرها پشت یک شیشه خیس ما به هم می نگریم من به او می نگرم ، او به غمگینی من هر دومان گریه کنان ، هر دومان محزونیم من به او می گویم که چرا گریانی ؟ این بغض ترک خوردۀ یک آسْمان است این سکوت بشکسته اوست ... ــ راستی ! تو چرا غمگینی ؟ با سکوتی سنگین آهسته به او می نگرم نه جوابی ، نه کلامی و نه حرفی ... ...و همین سکوت سخت گریه ابر را سنگین کرد شاید او می دانست که در این سکوت پر درد ، من چه حالی دارم شاید او می دانست ... شاید او می دانست ... ! دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست اینقدر به در نکوب کسی اینجا نیست ... کسی اینجا انتظارت را نمی کشد ...کسی اینجا برای ورودت همه جا را آب و جارو نمی کند ... اسپند دود نمیکند ... به چه دل خوش کرده ای ... بازهم سراغ من آمده ای که چه ؟ بس نبود آنهمه انتظار ... ؟آنهمه درد ... ؟آنهمه رنج ... ؟ یک بار آتشم زده ای وحالا آمده ای که چه را ثابت کنی ؟ نه ... دیگر نه توانی برای خوش آمد گویی به تو را دارم و نه تاب و تحمل گذشته را ...! از همان راه که آمده ای بازگرد ... راه و روشت را هم اگر عوض کنی شاید ... نمی دانم فقط شاید ... ولی نه ... اعتمادی به تو نیست ... راهت را کج کن و از کوچه دیگری گذر کن ... بگذار بهار برایم بهار باشد و پاییز همچنان زیبا ... باور کن ای عشق ! کسی اینجا نیست ...!
با صدایی غمگین ، او به من می گوید :
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت...
| Design By : Night Skin |
