دست نوشته های امیرحسین
من گمان می کردم دوستی ، همچون سروی سرسبز ، چهارفصلش همه آراستگیست... من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست...!
سلام خدمت تمامی دوستای گلم خوبید همه؟ خدا روشکر امیدوارم که منو بخشیده باشید به خاطر غیبتم یه ١ماهی به خاطر امتحانای دانشگاه و انتخاب واحد نتونستم بیام شرمنده اما یه موضوع جدید پیش اومده که باعث شده دوباره یه سه چهار روزی نتونستم بیام ٢شب پیش بود رفته بودیم پیش پدر بزرگم کل فامیلا اونجا بودیم اما یه چند سالی بود زمین گیر شده بود خلاصه اونشب گذشت فردا صبحش ساعت ۵ بود که بیچاره جلو چشممون جون داد خیلی سخت عزیزت جلو چشمات بمیره امروزم ٣ام پدر بزرگم بود خدا بیامرزتش دعاش کنید واسه شادی روحش ١ صلوات بفرستید...ممنون
ای قلم بشکن تو از این آه من سلام بچه ها خوبید؟؟؟ با غیبتی نه چندان طولانی اما تقریبا ١ ماه برگشتم پیشتون آمار وبلاگمو که نگاه میکردم به روزی هیچی تقریبا رسیده بود بذارید دیگه دلیل غیبتمو نگم آخه مهم اینکه دوباره اومدم میخوام با کمکتون دوباره شروع کنم دوستای قدیمی منتظر همتون هستم... به تو تو که آفتابی نمی شوی حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید٬ سنگینی سایه ات کمر انتظار مرا خم می کند و تو خم به ابرو نمی آوری . هرچند نمی دانم خوابهایت را با که شریک می شوی اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی. اون منم که عاشقونه برگرده دوباره ... باد و برگ و ابر درکوچه های شهر جار پائیز را می کشند …وایام…همانگونه که برگ ها درهیاهای باد ورق میخورند مرا امید هدیتی بود از باد ... افسوس، مشغله ی من در پائیز جز سرودن احساس نیست اما من ازآفتاب پاییز هرگز نخواهم آموخت بیرنگی یاس را و حرمان را...من از درختان صبور و در تحیر که بی دریغ برگ ها شان را می دهند ولوند و بی خیال نظاره گر عریانی خویشند نخواهم آموخت ... من در انتظار دیدار خورشید از پس ابرهای پر تکرار نخواهم ماند ...و توشه ی برگهایم را به شتاب باد نخواهم داد .من در پاییز در طغیان رود زندگی می کنم نه در بطالت ابرهای بازیگوش من در خورش رود سفر میکنم واز آتش تابستانی نهفته در دلم ردای خشکیده ی پاییز را خواهم سوخت...من از پاییز سفر خواهم کرد نه روسوی زمستانی سرد که در کرباس سکون خویش خاکستر شده ...به بهاری شتابان می گریزم به سوی بهارانی که همگان امیدشان بود ... اینقدر به در نکوب کسی اینجا نیست ... کسی اینجا انتظارت را نمی کشد ...کسی اینجا برای ورودت همه جا را آب و جارو نمی کند ... اسپند دود نمیکند ...به چه دل خوش کرده ای ... بازهم سراغ من آمده ای که چه ؟ بس نبود آنهمه انتظار ... ؟آنهمه درد ... ؟آنهمه رنج ... ؟ یک بار آتشم زده ای وحالا آمده ای که چه را ثابت کنی ؟ نه ... دیگر نه توانی برای خوش آمد گویی به تو را دارم و نه تاب و تحمل گذشته را ...! از همان راه که آمده ای بازگرد ... راه و روشت را هم اگر عوض کنی شاید ... نمی دانم فقط شاید ... ولی نه ... اعتمادی به تو نیست ... راهت را کج کن و از کوچه دیگری گذر کن ... بگذار بهار برایم بهار باشد و پاییز همچنان زیبا ... باور کن ای عشق ! کسی اینجا نیست ...! لحظه وداع و آخرین حرف هایت را که مرور میکنم از خودم میپرسم که چه طور زنده ام هنوز...! نسل سوم ؛ بد شانس ترین نسل تاریخ ایران : تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود... تو بچگی هم دوران جنگ بود... دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن... نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید... رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن... فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد... خواستیم ماشین بخریم بنزین سهمیه بندی شد..خواستیم رای بدیم تقلب شد سلام بچه ها... دیشب دلم گرفته بود شدید...فقط میخواستم یکی پیشم باشه فقط ببغلش کنم گریه کنم...درددودل کنم... اینجاس خدایی برادر و خواهر بزرگتر بدرد میخوره... دیشب 1 ساعت داشتم با داداشم دردودل میکدردم... ازین به بعد تصمیم گرفتم همه دردودلامو بیارم اینجا تا با همتون دردودل کنم... اما خیلی سبک شدم.... فصل پاییزی من که میرسه می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند باد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خوینن دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید ... من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهار دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهار دیگر و به یاری دیگر نه بهاری و نه یاری دیگر حیف اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگی این نفسای آخره وقتی دارم با هرنفس از این زمونه سیر میشم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم این آخرراهه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم ٬باید برم ٬باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم سکوت من نشونه رضایتم نیست میدونی گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم دربه درغزل فروش منم که گیتار میزنم با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم نفرین به عشق وعاشقی نفرین به بخت وسرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق منو تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
یا بسوز
از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس
ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم را
برایش نامه کن
ای قلم
تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من
ای قلم
ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مر حبا
ای قلم
آخر نمی سوزی ؟بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم
در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
شعر چشمات رو میگفتم
هنوزم خیس میشه چشمام
وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم
تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا...
کاشکی برگرده دوباره ...
کاشکی...

فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم
| Design By : Night Skin |
